تبليغاتX
بربادرفته...


بربادرفته...

خاطراتم یکسر بر باد رفته است !!

سلام به دوستان عزیز ..... یعد از غیبت تقریبا یک ماهه اومدم و .........ببخشید دیگه ......آخه میدونید می خواستم همه چیزو فراموش کنم و دیگه ننویسم ولی...... آخه یکی نمیگه تو که دانشگاه قبول شدی ( از نوع آزاد و پیام نور )چرا هی پامیشی میای دبیرستانت و مانور میدی اونم اینجوری ....... به جان خودم ایشون ضایع ترین آدم توی آمار گیری البته با فاکتر گرفتن از شبهه ی خودش !!!!اخه...... وای فکر کنید ....(منظورم الهه است نه خودم )

خوب بدون هیچ حرف دیگه ای میرم سر بقیه ی داستان

خوب تا این جاش رسیدم که که خوابیدم .........

شاید یه یک ربعی شایدم بیشتر درست نمیدونم چه مدتی ...... توی تختم خشک شده بودم .............. تا حالا نشده بود چیزی ذهنمو مشغول کنه و منم خوابشو ببینم اونم به این واضحی ......اینقدر تو جام بودم که مامانم اومد برای مدرسه صدام کنه که دید بیدارم .....

مامی : به به نیلوفر خانم افتخار دادید به این دنیا چشاتون نو باز کردید تا ببینیدش ....... الهی من برای بچم بمیرم اینقدر درس میخونه از خستگی بیهوشه .... ( اینقدر جدی میگفت ) بخواب عزیزم .....

منم که تازه به خودم اومده بودم داشتم با لبخند نگاش میکردم ....

من : مامان سرم درد میکنه........!!!!!

مامی : از کم خوابیه .....

من : مامان اذیت نکن دیگه خوب خسته بودم .....

مامان با یه لبخندو و بیخیال تمومش کرد ..... منم تند تندحاضر شدم که برم مدرسه شدیدا این میلو داشتم که برای باران تعریف کنم البته از این کارم می تر سیدم ...... خودمم نمیدونستم ناراحتم یا خوشحال ..... از این که فهمیده بودن هم احساس ناراحتی می کردم چون فکر میکردم بد فهمیدن هم این که احساس سبکی می کردم و در بین این دو حس دست و پا میزدم ......

اومدم مدرسه و مثل همیشه زودتر از تمام بچه هامون ....... کتاب ادبیاتو گرفته بودم تو دستم و مثلا داشتم درس می خوندم که ویدا و سایه و پریسا رسیدن .......

سایه : سلااااااام نیلوفر خانم حال شما ؟؟؟

ویدا و پریسا یه جوری نگام می کردن و من خیلی احساس بدی بهم دست داد .

ویدا : خوبی ؟؟

من : قربونت ..... چه خبر ؟؟؟

دیگه کار به حرف های معمولی کشید و ...... باران اومد  ....

باران : به سلاااام ............... چه طوری ؟؟؟ ( اخ که با این مشکوک نگاه کردناش بمیره که .......... )

با قاطعیت تمام که براش خیلی زحمت کشیده بودم گفتم : مرسی خوبم تو چه طوری ؟؟؟ چه خبر ؟؟؟

باران : خبرا پیش شماست .......

من : مرض ....... کوفت .....

باران : خوب ........ خوب ....... خوب ..... قاطی نکن و اونجوریم نگام نکن ...... بیخیال .....

همون موقع الهه اومدو رفت بالا که وقتی به باران نگاه میکردم قیافش شبیه ادمایی شده بود که تو مجلس ختم یکی از نزدیکانش ( بلانصبت ) براش یه جوک خنده دار تعریف کردن و داره از خنده می میره و سعی می کنه ملاحظه ی اطرافیانو بکنه ..... ( یعنی من ) خلاصه بعد از کلی  خود درگیری تصمیم گرفتم خوابمو براش تعریف کنم ....

من : باران ؟؟؟؟

باران : هووووم؟

من : گوش میکنی ؟؟؟ میخوام یه چیزی برات تعریف کنم !!!!!

چنان پرید و خودشو مشتاق نشون داد که انگار میخوان بهش بگن که عشقش عاشقش شده ..... ( چرا من اینقدر تشبیه میکنم ) وسط های داستان خوابه بودم که سمیرا هم رسید و گیر که منم مجبور شدم از اول تعریف کنم ........ ( خلاصه میگم یعنی فقط نتیجه ی خواب)

این که عاشق یه بنده خدایی به اسم علی بوده و ........ علی ترکش کرده و .......!!!!!

سمیرا که از خنده نقش زمین شده بود و باران خیلی ملاحظه میکرد و من میدونستم دلش می خواد قه قهه بزنه ......ولی خوب .....!!!!

رفتیم سر کلاس و اواخر کلاس بود که ویدا اومد پیشم و گفت چه خبر و اینا ؟؟؟؟ منم یه ذره نگاش کردم دیدم عمرا بتونم به این نگم .......

من : ویدا میگم این دختره هست ...... آرمینه ؟؟؟

ویدا : خوب ....؟؟؟

من : هیچی فقط خیلی بچه باحالیه !!!!

ویدا : چه طور مگه ؟؟؟( من نمیدونم از کی این اینقدر دقیق شده بود !!!!)

من : هیچی فقط بچه باحالیه !!! ( میخواستم بحثو عوض کنم که تقریبا جیغ زد ..........

ویدا : وااااااااااااااااااااای نیلوووووو .......... اوه اوه اوه ...... دروغ میگی ؟؟؟ واااااااای وااااااای ......

من : چی ؟

ویدا : ضر نزن تا تهشو خوندم .......

زنگ خورد و ویدا هم دست منو گرفت که از کلاس برد بیرون که الهه اینا از در بالا اومدن بیرون و چنان ذوغی کرد که انگار .......بعد یهو ساکت شد و دست منو گرفت کشید ..... ( باران هم پایین منتظر بود ) منم مثل این ....... دنبالش کشیده میشدم

من : ویدا چیه ؟؟؟

ویدا : داشت ضایع میشد به خاطر همین در رفتیم !!!!!

من : ویداا ..... آخه من ...... اوه....

ویدا : واااااای نیلووووو.......فکر کن .....

من :مرض فکر کن .... یه جوری میگی انگار جای مهسای راهنمایی رو گرفته ......

ویدا : نگرفته ......؟؟؟ ( وای نه واقعا من چه جوری این گندو جمع کنم ؟؟؟ )

من : وییییداااا ...... تو رو خدا ...... ( اه لعنتی ..... عمرا دیگهه باور کنه چیزی نیست )

داشتم دیوونه می شدم توی حیاط سمیرا رو صدا کردمو و گفتم بیاد ویدا و باران هم که بودن .....

من : ببینید بچه ها برام مهم نیست که چه فکری دارید می کنید فقط نمی خوام به هیچ عنوان ضایع بشه ..... ازتونن خواهش میکنم .... اگه خواستید می تونید تو جمع چهارتایی خودمون ازش حرف بزنیم و .... ولی ....

ویدا : گرفتیم .... نگران نباش ...

سمیرا : باشه بابا نگران نباش ....

باران : من موافق نیستم ......... ( چییییییییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

من : موافق نیستی ؟؟؟؟

باران : این درست نیست ..... تو اگه نمی خوای اون چیزی بفهمه خوب نمی فهمه ولی این که تو جمع خودمون ازش حرف بزنیم نا خداگاه توجه مارو به سمتش جلب میکنه ..... این جوری که تو می گی معنیش فراره و این خیلی .......

ویدا : تو رو خدا فلسفیش نکن این الان تو کف عشقه این چیزا براش سنگینه راحت بگو بابا .....

من : ویدااااااااا......

ویدا : خوب بابا چرا جیغ می زنی .... منظورم اینکه توی یک جمله ی قابل هضم بگه ... ..... عادی باش عزیزم ....

باران که از خنده تقریبا کبود شده بود ولی نمی خندید ........ سمیرا هم که قربونش برم رفت پشت سر باران نشست و تنها کاری که کرد این بود که سعی میکرد قه قهه نزنه .....

منم که تو فکر جمله ی آخر ویدا بودم تقریا تمام چرت و پرتاش یادم رفته بود ....

 من : باشه قبوله ولی این چیزی که من می بینم(اشاره به باران ومخصوصا سمیرا )............بعیده ....

باران و سمیرا سریع قبول کردن سمیرا تقریبا در رفت تا یک کمی دور شد ترکید .....

(منم تقریبا اروم شده بودم و ....... همه چیز مرتب بود جز ......... واقعا دست خودمون نبود حالا من تنها آمارگیر نبودم ....... ویدا و باران و حتی سمیرا ...... سمیرا که هرچی از مهسا می شنید و..... به من می گفت و واقعا دیگه احتیاج نبود  من کاری بکنم حالا دیگه از سه طرف دوربین روی الهه زوم بود .....ا)

فردای روزی که نازی فهمید قرا شد سمیرا از مهسا در مورد خواب بپرسه ..... سمیرا خوابو برای مهسا تعریف می کنه و مهسا می گه فکر کنم چون از پسرا خوشش نمیاد و...... باز من ازش می پرسم ......سمیرا اینو به من گفت و آخر زنگ تفریح بعدش الهه و یکی دیگه تو حیاط داشتن والیبال بازی می کردن ( والیبالش توپه ) که سمیرا داد زد راستی نیلو اون قضیه بود گفته  نه همچین چیزی وجود نداره ...... الهه برگشت و با یه ابروی بالا و یه لبخند  منو و باران و ویدا رو نگاه کرد حالا هی ویدا سرفه می کنه .... باران لبخند ژکوند می زنه و .....

من : چی کدوم جریان........؟؟؟؟؟؟ ( تو دلم هرچی بد و بیراه بلد بودم نثار سمیرا کردم )

سمیرا : همون جریان دیگه .... ( با چشم و ابرو داشت به الهه اشاره میکرد )

من : من که نمی دونم چی می گی .... حالا بالا با هم صحبت میکنیم ..... 

ویدا و باران هم همراهی می کردن : حالا بالا حرف می زنیم ...... سمیرا بالا ......بالا....

وقتی بهش گفتیم خیلی ضایعی گفت : نه بابا نمی فهمه ..... ( آره اصلا نمی فهمه ......)

پنج شنبه همون هفته ما زنگ سوم دینی داشتیم که فکر کنم در طول سال سر جلسه ی پنج شنبه دینی دو و سه دفعه بیشتر نرفتم و اون روز کلا نیم ساعت آخرو کل بچه های کلاس پیچوندنو و کلاس کلا تعطیل شد .....

با ویدا نشسته بودیم که باران هم که یادم نیست چی داشتن اومد و بعد از کلی مقدمه چینی برگشت گفت نیلو فکر کنم فهمیده .......

من : چی ؟؟ فهمیده !!!! چه جوری ؟؟؟؟

ویدا : چه جوری نداره ..... از بس ضایع تشریف داریم ...... تا حالا به این نکته پی نبرده بودی ؟؟؟؟

من : ویدا تو رو خدا مزه نریز .......... تو چه طورری فهمیدی که اون الان فهمیده .....؟؟؟؟؟

ویدا : جدی گفتم .....

باران : ویدا تورو خدا کوتاه بیا الانه که دادش در بیاد ........ یعنی واقعا متوجه نشدی یکی دو روزه چه جوری نگات میکنه ؟؟؟؟ همین زنگ تفریح پیش داشتیم از تو حیاط میامدیم تو ........

یاسی ویدارو صدا زد و ویدا هم قبل از اینکه بره این جمله را گفت و تقریبا دویود ....

ویدا : خاک تو سر عاشقت کنن که اینقدر عاشقی حواست به کسی که عاشقشی هم  نیست ...... اینجوری شو دیگه ندیده بودیم که دیدیم ....

من : ویدا تورو خدا ..... ( اگه در موقعیت دیگه ای بودم ویدا رو  میکشتم ولی اینقدر آروم گفتم که فقط باران شنید .....)

واییی چه قدر نوشتم .....

طوفانی باشید !

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 16:48 توسط نیلوفر| |

سلام

امیدوارم حلاتون خوب باشه ..... می خواستم امشب یه آپ خنده دار بکنم که .......

تا حالا شده در عرض یک ثانیه تمام خوشیاتون نقش بر آب بشه ؟؟؟؟؟

امشب با ویدا رفته بودیم بیرون ( جشن ) به من که خیلی خوش گذشت و حال داد سمیرا رو هم اونجا دیدیم  ..... شاد و خندان اومدیم خونه ی ما یه چند دقیقه بعد ویدا رفت ..... همین که پامو گذاشتم تو خونه یه چند دقیقه نه چند ثانی بعد اتفاقی افتاد که تا خود الان دارم گریه میکنم ..... نه برای حقارتی که کشیدم گریه نمیکنم!!! برای دل یه بنده خدا که بلد نیست مهربون باشه .... که بلد نیست چه جوری محبتشو ابراز کنه ...... برای تنهاییش .... برای حسادتش ...... دلم سوخت نه آتیش گرفتم .... تا حالا نشده بود برای کسی گریه کنم !!! البته همش هم به خاطر اون نبود ... به خاطر خودمم بود ولی اصلا فکر نمیکردم .....ولی امشب احساس میکردم تمام وجودم به تپش افتاده ..... احساس میکردم یه عشق بعد از سال ها ... سال های خیلی دور داره تو وجودم فریاد میزنه ..... عشقی که همیشه سرکوب شد چون هیچ وقت تحویل گرفته نشد از طرف هیچ کس .....امشب فهمیدم که آدما عشقشونو با دعوا و .... هم ابراز می کنند .... امشب فهمیدم که عاشقشم نه متنفر .... امشب فهمیدم خیلی تنهاست ... امشب فهمیدم که نمیتونم گریشو ببینم .. نمیتونم شکایت هاشو بشنوم ........ولی نمیتونم که بخشمش و باهاش کنار بیام ......نمیدونم.....

ولی چرا بازم نتونستم بهش بگم که دوسش دارم چرا دوباره با دعوا و داد بهش گفتم که توجهش برام مهمه ؟ چرا من میگم اون توجه نمیکنه ... اون میگه من ؟؟؟ داد زدم گفتم که من این همه منتظر بودم ... من این کارا و کردم ولی تو چی جواب دادی ......؟؟؟؟؟؟ چرا ساکت شدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا جوابمو  ندادی ؟؟؟؟ چرا وقتی صدای بغض آلودتو شنیدم احساس کردم دارم از پا می افتم ؟؟؟ چرا طاقتشو نداشتم ؟؟؟ چرا ؟؟؟ چرا ؟؟؟

من چی کار کنم ؟؟؟؟ بهم بگید چی کار کنم !!!!!

خستم ...خسته تر از همیشه !!!! به کی بگم کمک از کی کمک بخوام ؟؟؟؟

خدایا کمک کن !!!!!

دلم هوای چند تا شعرو کرده ... براتون میزارم .....

                                     

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

آهسته می تراود از این غم ترانه ای


باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه خدایا بهانه ای

چهقدر کودکی خوبه ..... دلم براش خیلی تنگ شده ...... یادش به خیر ....


درد تو به جان خریدم و دم نزدم

درمان تو را ندیدم و دم نزدم


از حرمت درد تو ننالم هیچ

اهسته لبی گزیدمو دم نزدم


*شاید شعر ها از نظرتون بی ربط باشه ولی ...... شعرا از قیصر امین پوره و ..........

دعام کنید ... خیلی !!!!!

طوفانی باشید !

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 1:26 توسط نیلوفر| |

سلااااام بر همه ی دوستان

می خوام یه قسمت دیگه از داستانو بنویسم به خاطر بارانن که اینقدر غر نزنه  و اومدن ویدای عزیزم

فقط یه مشکل دارم من از این قسمت داستان خیلی بدم میاد .....


کجاش بودم ؟؟؟؟آهان گل کردن شیطونیم .... اااااااااه خوب دست خودم نبود کنجکاو شده بودم البته اگه راستشو بخواین داشتم از فضولی میمردم !!تو این مدت برخورد ها ی جالب زیادی داشتیم !!! خیلی زیاد که اگه بخوام همشو بگم ...........

خلاصه ما رفتیم تو کف ایشون البته قبلا هم بودیم ولی این دفعه خیلی دیگه تا اینکه یه مدت بود باران صبح ها با خودش گل می آورد مدرسه که یه پسر الافه و......(گفته بهش بد و بیراه نگم )بهش گل اونم میداد صبح اول صبحی ...یه روز یه گل خیلی خوشگل آورد ما هم زنگ اول ریاضی داشتیم و من قرار بود نرم سر کلاس و برم تو ی دفتر مشاورمون و.....با هم صف را پیچوندیم و توی پله ها وایساده بودیم که منم گله دستم بود داشتم باهاش ور میرفتم.... همون موقع مشاورمون اومد از بغل دستمون رد شد و رفت بالا و الهه و دوستش هم داشتن میرفتن پایین که خانم ...... گفت عاشقی نیلو .....!!!! باران و الهه زدن زیر خنده من نشنیدم چی گفت دوبار پرسیدم که آخر دوست الهه بهم گفت .... منم تقریبا داد زدم داشتیم خانم ..... ؟؟ که باز باران و الهه و دوست الهه ( مهشاد ) خندیدن !!!!!

آخ که چه قدر اعصابم خورد شد درست یادم نمیاد ولی فکر کنم یه کنتاک کوچولو هم با باران داشتم .....!!!      بچه ها که داشتن میرفتن بالا من به ویدا گفتم نمیام سر کلاس و رفتم تو دفتر چند دقیقه بعد باران اومد گلو از من گرفت البته به زور و قرار شد اگه تا ظهر سالم موند مال من باشه !!!( چون همیشه گل هایی رو که می آورد میداد به من ) گذشت تا زنگ تفریح دوم . آخر زنگ داشتیم با بچه ها از پله ها می اومدیم بالا سرمو گرفتم بالا دیدم الهه رو پله نشسته و گل باران هم دستشه .....!!!!!!!

واییییییییی باران میکشمت ( الان هم که یاد اون موقع می افتم دلم می خواد بارانو بکشم !!) فکر کنم روی      پله ی دوم و سوم بودم و باران هم تو پاگرد ..... اومدم پیشش کشیدمش کنار گفتم بیا داشتم از عصبانیت میمردم تازه به اینم فکر میکردم این گل چه جوری رفته دست الهه ؟؟؟؟؟ نمیدونستم چه جوری بگم که این شک نکنه چون تو این چیزا خیلی تیزه .......!!!!!!

من اصلا نمیتونم عصبانیتم رو کنترل کنم . پله ها هم اینقدر شلوغ بود که حد نداره !!!سعی کردم داد نزنم و با ناراحی بگم ولی ....

من : باران چرا این گلو دادی به این دختره ؟؟؟؟؟ اون مگه مال من نبود ( کاملا داد میزدم ) مگه من ازت نخواسته بودم چرا الان دست این دخترست ؟؟؟چرا ؟؟؟؟ باران ؟؟!!

باران هم خیلی مظلوم گفت : بابا چرا داد میزنی زنگ تفریح گله دست ریحانه بود گذاشته بودش توی مشتش الهه هم برگشت به ریحانه گفت ببینم چیه تو دستت خیلی باحال گفت ریحانه هم مشتشو باز کرد اونم گلرو دید و گفت وای چه قدر خوشگله بعد داد به ریحانه بعدش ریحانه ازم پرسید باران میتونم این گلرو بدم به این دختره منم گفتم بده ..........!!!!!!! همین ! حالا چرا تو داد میزنی ؟؟؟؟ تو که این همه گل از من گرفتی ؟؟؟ حالا این دست اون باشه !!( باران خیلی اینو مشکوک پرسید ) منم که احساس خطر کردم گفتم هیچی فقط چون قول داده بودی ناراحت شدم....

باران : این ناراحتی نبود ..... چرا اینجوری کردی؟؟؟

نیلو برو سر کلاس تو که هنوز اینجایی....

این صدای خانم اکبری بود که فرشته ی نجات شد چون وقتی باران به یه چیزی گیر بده دیگه گیر داده منم از خدا خواسته خداحافظی کردم اومدم سر کلاس .......

زنگ تفریح آخر ما 45 دقیقه است و ما زنگ آخر پرورشی داشتیم که من تو گروه تئاترم ...!! زنگ تفریح با خیال راحت اومدم پایین هممون دور هم جمع شده بوده بودیم تو حیاط و بچه ها داشتن روی سطل آشغال میزدن و می خوندنو و .... که باران دست منو گرفت گفت بیا منم از همه جا بیخبر دنبالش رفتم اینم نامردی نکرد و منو برد روی پله ها ی بالای کلاس الهه اینا .... یه نیم ساعت راجب این که دوست داشتن گناه نیستو و خیلی خوبه چرت و پرت گفت ( گفتم چرت و پرت چون الان اصلا قبول ندارم ) و مخ منه بد بختو و زد بعد گفت : نیلو تو کسی رو دوست داری ؟؟؟

خاک بر سرم شد نکنه این فکر کردم من عاشق سینه چاک الهه شدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نهههه !! وای من چی کار کنم ؟؟؟؟

خندیم و تنها راه رو راست گفتن دونستم گفتم منظورت عاشق شدنه ؟؟؟

باران : نه بابا منظورم اینه که از کسی خوشت میاد یعنی رفتی تو نخ کسی ؟؟؟؟

کلی با خودم کلنجار رفتم آخر گفتم : آره از اخلاق و رفتار یکی خوشم میاد برام جالبه ... میدونی یه پا دیوونست ..... و منم از آدما ی دیوونه خوشم میاد !!!!

باران : کیه ؟؟؟

من : چه فرقی میکنه ؟؟؟؟

باران : میشناسمش ؟؟؟

من : فکر کنم .... شاید .....

باران : الهه؟؟؟؟؟؟؟

من : کییییییی ؟؟؟؟؟؟ ( داشتم از خنده میمردم و اگه می خندیدم باران مطمعا میشد ... وای که چه کنترلی کردم ولی نشد آخر اون لبخندرو زدم ..... ولی یه لحظه مغزم جرقه خورد اگه باران به این راحتی فهمیده خوب معلومه اونم میفهمه ....!!!!!!! وای ولی اول باید به باران بفهمونم که من فقط از اخلا قش خوشم مید و این که شبیه سیاوش خیرابیه و منم از اون خوشم میاد !!! تا اومدم اینو بگم خود باران عینه حرفامو زد گفت میدونم که .......

همون موقع زنگ خورد و الهه و دوستاش اومدن بالا ما هم داشتیم میرفتیم پایین ..... تا باران دیدش دسمو گرفت و فشار داد و زد زیر خنده اونم برگشت بارانو نگاه کرد .......

بچه ها هر کسی سر کلاس خودش ( خانم ..... " مشاور " ) .....

منم تقریبا در رفتم ........ کلاس ما تو نماز خونه بود و من رفتم پایین اصلا تو حال خودم نبودم داشتم میمردم اعصابم خورد بود و خودمو مثل این دوما میدونستم !!!!!!!

معلم نداشتیم .... نشسته بودم روی صندلی یه دفعه دیدم سمیرا ( مهسا دوست صمیمی الهه فامیل ایناست ) اومد پیشم نیلو چی شده ؟؟؟؟؟؟؟ چرا چشات پر اشکه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نیلو ؟؟؟؟؟ کلاس یک ساعت و نیم یک ساعتش را حرف زد تا بفهمه چی شده این قدر گفت : ..................گفت :.............تا تسلیم شدم و فقط بهش گفتم که دوست مهساست اینم یه اسم میگفت اسم بعدی الهه یکی در میون می گفت الهه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اعصابمو خورد کرد خلاصه بعد از یه مدت هم بهش گفتم که الستار قهوه ای میپوشه !!!!!!! با هم رفتیم بالا چون کلاسی که تمام بچه ها ی ما توشن ( عکاسی )  معلم نداشت ( بماند تو کلاس چی شد ) داشتیم بر میگشتیم که یه دفعه الهه از در قسمت پیشایه تجربی و انسانی اومد بیرون .... ما هم تقریبا وسط پله ها بودیم که سمیرا سرشو آورد بالا و الهه را دید بعد کفششو نگاه کرد .......... چشمتون روز بد نبینه چنان " وایی" گفت و چهارتا پله را باهم پرید که من خشک شده دنبالش کشیده شدم تا به خودم اومدم تنها کاری که تونستم بکنم این بود که سمیرا بردم پایینو و آرومش کردم ......!!!!!!!چنان نفس نفش میزد که نگو ... وای چه حالی داشتم نمیدونستم حواس باید به کی و کجا باشه ............اینقدر با سمیرا حرف زدم تا اروم شد داشت از هیجان پس می افتاد ......... خودم که در حال مردن بودم سرم به دوران افتاده بود همه ی دنیا داشت دور سرم میچرخید به این فکر میکردم که من چه جوری این گندو جمع کنم ؟؟؟؟

اینقدر اعصابم خورد بود که با هیچ کدوم از بچه ها خداحافظی نکردم اومدم بیرون دیدم وسایلمو تو جا گذاشتم اومدم برم تو خوردم به الهه چون همون موقع داشت می آمد بیرون !!! حتی معذرت خواهی هم نکردم فقط اون موقع دلم می خواست که یا تو تختم باشه یا زیر آب و همه جا هم ساکت !!! حالا اومدم تو بچه ها میان خداحافظی می کنن منم نمیدونم جواب چند تا شو نو و کیا رو دادم ......بارانم اومد پیشم یه ذره نگام کرد گفت چته ؟؟؟ نمیدونم چی گفتم و چی شنیدم اصلا تو حال خودم نبودم سمیرا هم رد شد و یه تیکه انداخت منم وسایلمو برداشتمو در رفتم ....حالا زهرا ( یکی دیگه از دوستام ) جلوی در منتظر من بود منم اومد فقط دستشو کشیدم رفتیم تو سرویس اونم از همه جا بی خبر داشت حرف میزد یهو گفت نیلو چته ؟؟ منم به اون بدبخت پریدم ....کپ کرده بود بچه .....( زهرا هم محلی و اولین دوست دوران راهنماییم هست )تا دم خونه هم هیچی نگفت بیچاره فهمید قاطیم ...فقط خداحافظی کردیم شانس آوردم که مامان خونه نبود وگرنه باید میشستم همرو توضیح میدادم الته من این چیزارو راحت به مامان میگم ولی اون موقع اصلا حوصله نداشتم و فقط به فردا فکر میکردم ...... نه درس خوندم نه کاری کرم فقط کل روزو خوابیدم شبم الکی یه چیزی خوردم و گرفتم خوابیدم که ای کاش نمی خوابیدم ....!!!!

بسته دیگه ...باران جان امیدوارم ایندفعه نگی کمه و ...... !!!!!!!دستم افتاد...

طوفانی باشید دوستان !


نکته مهم :تو رو خدا دوستو دارین ... هر کی این پستو خوند دو تا نظر اول این پستو هم بخونه البته باید بگم من گریه نکردم فقط حالت گریه داشتم ....

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 3:16 توسط نیلوفر| |

 سلام بچه ها

ببخشید ولی من هنوز هم حال این که ادامه ی داستانو بنویسم ندارم دیگه مثل قبل برام مهم نیست ولی خوب این شعر رو میزارم که به داستان هم مربوطه .... امیدوارم خوشتون بیاد !!


                          شب . آنچنان زلال که میشد ستاره چید !


                        دستم به هر ستاره که میخواست میرسید !


                             نه از فراز بام

              

                                                      که از لای بوته ها


                        می شد تو را در آینه ی هر ستاره دید !


                                      در بیکران دشت

                                                                    

                                     در نیمه ها ی شب


                              جز من که با خیال تو میگشتم


                          جز من که در کنار تو میسوختم غریب !


                              تنها ستاره بود که می سوخت . 


                              تنها نسیم بود که می گشت .

                                                                     

                                                                   " فریدون مشیری "


نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:52 توسط نیلوفر| |

سلام

ببخشید من هنوز وقت و فرصت آپ کردنو ندارم فقط اومدم از ویدای عزیز بابت قالب وبم تشکر کنم و از همین جا بهش بگم که عااااااااااااااااااااااشقتم !! ( با این جمله خاطره ی خوبی داره ) !!! میدونم شنیدن این جمله از زبان یار فرقی دیگر دارد !!! ( ادبیاتو داری ؟؟؟ جای خانم حسنی خالی ) ولی خوب حالا امیدوارم بفهمی که چه قدر دوست دارم و عاشقتم ....!!!! این حرفا کاملا از من بعیده و ویدا تنها کسی هست که بهش گفتم دوسش دارم و از فریادش نمیترسم !!!

میدونم بابت اینکه راجب یار اینطوری حرف زدم غاطی کردی ولی من خودمو در برابر همه ی بدوبیراهات آماده کردم !!!!

باید به کسایی که به منمیگن سنگ دل یکیش همین دره که آخرین نفری بود تا به الان که این حرفو به من زد و به یکسری از فامیل هامون بگم بیاید ببینید من بالاخره به یکی مستقیما گفتم دوسش دارم اینقدر به من نگن چه قدر تو سنگدلی چه قدر تو سفتی .....؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی خوب اونا هم که خبر ندارن من .........!!!!!!!!!

صدای همه در اومد من باید برم !!!11 بازم میگم ویدا جان عااااااااااااااااااااااااااشقتم ( روانی ) ..... ودلم برات تنگ میشه امیدوارم سفر بهت خوش بگذره و واقعا در ساحل آرامش باشه !!!

طوفانی باشید !!!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:57 توسط نیلوفر| |

سلام

ببخشید من فکر کنم فعلا نتونم ادامه ی داستانو بگم چون همسایه بالاییمون که از فامیل هامون هم میشه امروز صبح فوت کرد

ولی یه سری توضیح باید بدم

1 : الهه فکر کرد منم مثل این دومی های عزیز مدرسمون شدم عاشق سینه چاکش که البته الان هم این فکر رو میکنه !!!

2 : خاطره ی بد از دوستی با بزرگتر از خودمو تو ادامه ی داستان میگم !!!

3 : بابت غلط های زیاد پست قبلی معذرت می خوام در اولین فرصت درستش میکنم !!!

4 : برای این خدابیامرز هم دعا کنید !!!

طوفانی باشید دوستان !

البته یهو دیدی آپ کردما !!!


نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 18:44 توسط نیلوفر| |

سلام ببخشید اینجوری مینویسم به قول باران سریالی و سریال ها هم سریال های قدیم !!

ولی من هنوز از مرور اون روز ها میترسم پس به من حق بدید که محتاط بنویسم !!

یه روز از دم کلاسمون که طبقه ی دومه گودیرو که جای من دم پله ها نشسته بود صدا کردم ....!!!!

من : زهرا ...

بله ( اما گودی نبود من داشتم از بالا میدیدمش )

من : زهرا ....

بله ( بازم گودی نبود )

اطرافمو نگاه کردم ولی کسی رو ندیدم دوباره صداش کردم که الهه و دوتا از دوستاش از پشت سرم رد شدن و الهه دوباره جواب داد اومدم بهش بگم شما زهرایید ولی دهنم قفل شد فقط تونستم با تعجب نگاش کنم که با دوستاش خندید و رفت پایین بازم صبح بود ویدا و باران با من نبودن فقط سایه و الهام تو کلاس بودن داشتن برای جیگر طلا ( معلم پرورشیمون ) کاری رو انجام میدادن هنوز کاملا پایین نرفته بودن که گفتم گودی و فکر کنم خودش بود که گفت : نخیر !!!

خندم گرفته بود اونجا به این که این اون کسی باشه که دوم تجربی ها براش شعر میسرودن شک کردم و رفتم تو ی نخ کاراش البته سعی میکردم که عادی باشه !!!!


خوب کلاس های ما تموم شد و ما هم رفتیم خونه و تقریبا از فکر الهه در اومده بودم من ترانه ی مادریرو نگاه نمیکردم خاطره ی خوبی از این سریال های شبانه ندارم وقتی جام جم پخش کرد دیدم !!!

اوایل مدارس بود که رفتیم مدرسه توی پله ها بودم البته تنها ( بچه های خودمون پیشم نبودن ) پیش های تجربی بودن که یکی جلوم ایستاده بود برگشت به پشت سرم که نمیدونم کی بود گفت بهرام بیا ..

بهراااااااااام !!!! برگشتم و الهه را پشت سرم دیدم فکر کردم اشتباه شنیدم ! چرا به این میگن بهرام ؟؟؟( اصلا حواسم به ترانه مادری نبود ) رفتم بالا و تموم شد تا امتحان های نیم ترم اولمون فقط من تو نخش بودم و چیز های زیادی هم کشف کردم که فقط دوم تجربی ها نیستن بلکه دوم ریاضی ها هم هستن تو این مدت کاملا اتفاقی محدوده ی خونشونو فهمیدم و این که چند تا بچه هستن و اینا ولی باور کنید اتفاقی بود چون اگه خودم میخواستم چیزی بدونم از دوست صمیمیش که دختر خاله مامانه یکی از دوستامه(سمیرا ) می پرسیدم چون با اون که اسمش مهساست هم از طریق سمیرا و هم طریق دختر داییش که اونم خودم شخصا باهاش رابطه داشتم میتونستم بپرسم !   تا امتهان های نیم ترم اول همین طوری گذشت و تقریبا به دیدنش عادت کرده بودم و این که به کاراش بخندم آخه خدایی ته خنده بود اگه بدونید چه کارا که نمیکرد !!! تو امتهان های نیم ترم اول بودیم امتهان اجتماعی ما معلممون بهمون سوال داد و گفت فقط اینا رو بخونید ( سارا ) منم هیچی تو خونه نخونده بودم کل اونروز را با گودی تو حیاط درس خوندیم  و اون ها هم تمامشو والیبال بازی کردن منم مخم روی سه تا سوال هنگ کرده بود نمی فهمیدم دیگه دره و پریسا و موسیو و گودی چهارتاییشون داشتن سعی میکردن اینارو بهم بفهمونن که آخرم خسته شدم و خسته شدن و گفتم بی خیال ما زنگ آخر امتهان داشتیم دیگه چیزی به زنگ نمونده بود که با گودی گوشه ی حیاط نشسته بودیم که یک دفعه بی مقدمه گودی گفت : نیلو چرا این دختره هی تورو نگاه میکنه اونم این جوری؟؟

شکه شدم نمیدونستم کیرو میگه گفتم : کی ؟

اونم الهه را نشون داد گفت این از صبح که داریم درس می خونیم هی نگات میکنه بعضی وقتا با آخم بعضی وقتا هم احساس میکردم داره از خنده میترکه !!! میشناسیش ؟؟؟

هنگیدم ! اصلا توجه نکرده بودم یه لحظه ترسیدم ! نکنه فکر کنه منم مثل این دوم های ........!!!!!!!!! نه!! گریم گرفت من از دوستی با بزرگتر از خودم اصلا خاطره ی خوبی نداشتم یه لحظه الهه را جای مهسا دیدم سرم داشت میترکید دلم میخواست برم بزنم دکه دهنشو بیارم پایین که یه همچین فکری در مورد من کرده به قول سایه من تازه از زیر سنگینیه بار اون یکی کمر راست کرده بودم !! من هنوز با تمام بلا هایی که سرم اومد مهسا و نگار و عبدل و حتی همین سمیرا رو دوست داشتم و ازشون  کینه ای به دل نداشتم با این که اونا هیچ وقت جواب چرا های منو ندادن ولی ........!!!!!!!!

اصلا نفهمیدم کی زنگ خورد کی  با گودی رفتم پایین و کی و چه جوری امتهان دادم !!! وقتی بهم گفتن امتهانو کامل شدم داشتم شاخ در می آوردم جون من تمام امتهان به فکر این بودم چه جوری الهه را بشونمش سر جاش و اصلا به این که بزرگتره و ممکنه چه عواقبی داشته باشه فکر نمیکردم و حتی به این که می تونم از اطرافیانم که همیشه شاید با شوخی و مسخره بازی ولی بالاخره کمکم کردند کمک بگیرم فکر نمیکردم البته من از این میترسیدم که اونا هم اون فکری رو بکنن که به نظرم الهه کرده بود حتی به ویدا که همیشه درکم میکنه یا به باران که این چیزا براش عادیه و اصلا یه جور دیگه در این موردا فکر میکنه چیزی نگفتم  !!!

ولی در کل من میترسیدم خیلی هم میترسیدم و باید بگم بیشتر از دل خودم که که همیشه عاشق شخصیت های محکم و شیطونه و پر غروره .... عشقشون متین و با غروره با غرور التماس میکنن و ......... امیدوارم بفهمید چی میگم !!!!!!! و الهه تقریبا همچین شخصیتی داشت البته اگه داستانو کامل بخونید منکر این قضیه میشید ولی من یه جا اینو فهمیدم که بعدا میگم !!!

اولش خیلی ناراحت شدم ولی بعدش حس شیطونیم گل کرد !! می خواستم مطعا بشم زهرا ( گودی ) درست میگه !!!!!

به خدا مچ دستم افتاد !!!!

راستی ماه رمضونتون هم مبارک !!!!

طوفانی باشید !

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 16:53 توسط نیلوفر| |


سلام ببخشد خیلی طول دادم تا بنویسم ولی باور کنید .... هیچی بیخیال

خوب رسیدیم به اینجا که من مامور شدم !!سه شنبه ها و پنج شنبه ها تو مدرسه ی ما دعا می خونن چایی و شیرنی و ... میدن البته صبح چایی اینارو من و باران و ویدا درست می کردیم و خوب اینا هم که پیش بودن برای مراسم نمی رفتن پایین یه روز یه سرس دوم تجربی بودن که هر کاریشون میکردم نمیرفتن پایین آرمین و چند تا از دوستاش هم نشسته بودن بعد از یه مدت اونا کاسه کوزشون جمع کردن رفتن بالا بعد از این به سادگی هرچه تمام تر ان بچه ها رفتن پایین البته اون روز من بالا تنها بودم و ویدا و باران بامن نبودن

شاید چند روز بعد صبح خیلی زود تو مدرسه که هنوز کسی نیومده بود همون بچه ها جلوی من نشسته بودن داشتن یه شعری رو میخوندن.... !ای الهه ناز با دل من بساز .....

یکی از دوستاش به اون که داشت می خوند کفت حد اقل یه چیزی از خودت براش بخون شعر مردم رو ندزد که اون گفت ما که نمیتونیم شعر بگیم بزار مال مردم براش بخونیم !!!

کم کم داشتم شاخ درمی آوردم این موضوع ها که بچه های پایین تر دوست دارن با پچه های بزرگتر از خودشوندوست شن مال راهنمایی بود و من خیلی دیده بودم .......!!!!

پیش خودم فکر میکردم کی میتونه باشه و نمیدونم چرا این موضوع هارو به دوستام نگفتم ولی تقریبا مطمعا بودم که هر کی هست اسمش الهه است بد جوری رفتم تو کف این که بفهمم الهه کیه که بچه ها این جوری برخورد میکردن یه روز بعد از زنگ تفریح خیلی خوب یادمه من با تمام بچه ها جلوی اولین میز ایستاده بودیم و داشتیم به پریسا ( پیش ریاضی ) میخندیدی که یه عکس روی برد کلاس مازده بودن داشت با اون حال میکرد یهو داد زد الهه ... الهه.... بیا و من در کمال تعجب دیدم که آرمین به قول بچه های ما برگشت و یه ذره کلاس رو نگاه کرد گفت نه البته با خنده و اینا البته شاید به خاطر کار بچه های مابود که تقریبا یه صدا گفتن : اااا 2afm  ....!!!!! شکه شدم یعنی این دوم تجربی ها برای ایشون شعر میسرودن !!!!!

کسی که این قدر شیطونه که اگه به خاطر قدش و اینا نبود من امکان نداشت باور کنم که پیشه وای باور نکردنی بود !!!!!

خیلی شکه شدم یه لحظه از خودم یه سوال کردم گفتم : این چی داره که بپچه ها دوسش دارن ؟؟؟ این که فقط در حال...نمیدونم و به خاطر این سوال ناخداگاه به کاراش دقت میکردم و دنبالش میگشتم یکی دوبارم دیده بودم که با بچه های ریاضی که صداش میکردن حرف میزنه اون موقع ها خیلی آدمه معقولی میشد .... تا این که یه روز ........!!!!!!

طوفانی باشید !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 15:23 توسط نیلوفر| |

بازم سلام

واااااااااای بچه ها دارم از خستگی میمیرم دیشب تاصبح بیدار بودم صبح هم گفتم ضایع هست کله این هفترو مدرسه نرفتم الان برای اردو برم .....!!!

ساعت شیش خوابیدم ولی ساعت هفت و خورده ای بود دیدم گوشیم زنگ می خوره جیغ وداد و اینا جواب دادم دیدم یه سری .... جیغ و داد و اینا یه چند دقیقه طول کشید تا فهمیدم دوستامن گفتن پاشو بیا مدرسه و اینا منم فقط لباس پوشیدم و کاملا خواب آلود رفتم آهان دروغ گفتم گوشی و پولم برداشتم و دیگر هیچ تازه وسط راه به من زنگ زدن که چایی بیار میگم آخه من الان چایی از کجا بیارم گفتن تو مدرسه رات نمیدیم البته تمام این حرفارو کلمه کلمه هر کودومشون گفتن گوشی باران بدبخت رو هوا بود !!!! خلاصه رفتم اول که میگفتن رات نمیدیم برو چایی بگیر و از اینا که به لطف معلم فیزیکمون خانم جعفری این مشکل حل شد ولی به دلیل غیبتم سر کلاس باید کل بچه هارو ناهار بدم !! یه قانون تو کلاس فیزیکه اصلا منفی و کسر نمره اینا نداریم ! تاخیر . درس نخوندن و... بستنی یا تنبیه بدنی ( یهو دیدی نشوندنت تو سطل اشغال مدرسه رو سرت با شیلنگ آب ریختن و سر دسته ی همه ی این خراب کاری ها این خانم جعفریه !!! ببینیش اصلا فکر نمیکنی معلم یا مشاوره ......... مثل شاگرداش عتیقست !!!!

از امروز که خوشم گذشت بعدا براتون مینویسم فعلا بریم سر برباد رفته ی خودمون !!!

خوب رسیدیم به اینجاش که

دره خانم یه فردیرو که بسیار قد بلند و هیکلی هست رو به گروهمون معرفی کرد به اسم آرمین

آخ جاتون خالی تو این کار گروهی بنده امروز از تیررس دیدشون در امان بودم ولی این دره ی بدبخت که حالا موسیو هم بهش اضافه شده از دهن این خانم ملکی نمی افتاد

دره .............. درهه ............... درههه ....... درهههههههههههههه...........

زنگ تعطیلی خورد باران دوست من که توی سومین کلاس اول هست جلوی در منتظر بود منم با ویدا بهش ملحق شدیم پامو از در کلاس گذاشتیم بیرون البته به همراه کل گروهمون که در حال جیغ و داد کردن به خاطر خلاصی از دست این ملکی بودن یه سری هم از بالا جیغ داد کنان اومدن پایین ( بچه های دوم ریاضی ) !!

این ویدا خانم ما بسیار رک راحت و در کل اصلا ...... از در پیلوت اومدیم بیرون تا آرمین به قول دره راا دید برگشت به من نگاه کرد داد زد ااااااااااه نیلو 2afm  منم زدم بهش گفتم نگو بابا شایذ خوشش نیاد البته وقتی ویدا اینو گفت توپ والیبالشو نگه داشت ویدارو نگاه کرد و خندید ویدا هم زد به من گفت دیدی مامان بزرگ !!؟؟

حالا هی حرس بخور !!! با بچه ها خداحافظی کردیم و اومدیم خونه و من بدجوری به این موضوع فکر میکردم که ایشون شبیه آرمینه یا سیاوش خیرابیی خلاصه رفتم تو کف قیافش !!!!خانم اکبری همون طور که گفتم تا منو میبینه یاد کار های عقب افتاده و اونایی که باید انجام بده و ... می افته گفت نیلوفر از این به بعد تو دم پله ها وایسا و خلا صه مامور راهرو که تا یه مدت طولانی سوژه ی خنده ی ما بود که برای بچه های دبیرستانی مامور راهرو گذاشتن !!!!

خلاصه

دستم درد گرفت بقیش بعدا !!!!

طوفانی باشید !!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:49 توسط نیلوفر| |

بازیه سلام به همه ی عزیزان !!!

نیدونم چرا جدیدن دوست دارم همه چیزو بگم همشو ...

ویدا جون واقعا یادش به خیر با تمام بدی هاش پر از خنده بود ...

به قول دوستی نه بزار تو زنگ تفریح دیگران بشی نه دیگران زنگ تفریح تو !!

شاید فکر کنید یه موضوع خیلی هیجانی در پیشه ولی یکی از بچه ها گفت اخره داستان مثل آخره درباره ی الی ... هست که ازش پرسیدم خوب بقیش گفت تموم شد و تیتراژ!!

امیوارم شما این نظر نداشته باشید !!

خوب کجاش بودم آهان کشف دره .

ویدااااااا بابا یه دقه این یاسی رو ول کن بابا گوش بده همش در حال حرف زدنید اهههه!!!

ویداااا کشف کردم

ویدا :  مردشور خودتو کشفتو ببرن حالا چرا داد میزنی

دره : بابا تو که نمیدونی چی کشف کردم آخه که .........

سایه : هیچی بابا آرمین

موسیو ( فاطمه ) : چیی ؟؟ آرمین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آرمین کیه ؟/

من : یه پیش تجربی البته فکر کنم !!! 2afm دیگه ......

ما تو کلاس بودم البته بیرون خیلی شلوغ بود! مریم : دره جان بیا آرمین داره میخونه

فامه (کاظی) : آرمییین( 2afm ) ...... تورو خدا ول کنید

من : بچه ها جلوش نگیدا ممکنه ناراحت شه یا خوشش نیاد !!

پریسا : نیلو مامان بزرگ نشو دیگه خوب حتما شبیشه که دره بهش میگه آرمین

ویدا : دره بیخود میکنه شبیه آرمینه یعنی چی یکی به من بگه چه خبره البته مثل آدمیزاد داد نزنید که اصلا اعصاب ندارم!!!!

من : تو کی اعصاب داری ولی به نظر من شبیه سیاوش خیرابیه !!!!!!!!!!!

پریسا : خوب این دوتا شبیه همن دیگه

موسیو : کجا اینا شبیه همن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کاظی : سیاوش خیرابی کیه ؟؟؟؟

من : ترانه مادریو میبینی ؟ تازه شروع شده مثل نرگسه........ ؟؟؟؟

موسیو : کجاش مثل نرگسه ؟؟؟؟

من : اه باشه !یه پسره هست توش اسمش بهرامه اونو میگن !!!

سایه : بابا بزارید حداقل ده شب پخش بشه بعد عاشق شید ! مخصوصا تو نیلوفر تازه از درد عشق اون یکی کمر راست کردی !!!!!!

من : برو بابا حالا کی خواست عاشق شه. در ضمن بنده هنوز اوشون رو دوست دارم چون همیشه دوسش داشتم !!! و برای هزارمین بار میگم من حالم از خودش بهم میخوره من نقششو

سایه : باشه بابا حالا حرس نخور میدونم .......

من : من بالاخره به تو صابت میکنم

کاظی : بابا بسته دیگه ...... بی خیال شید ملکی رو بگو کی می خواد تحمل کنه ولی بچه ته خندستا

یاسی : هیچم ته خنده نیست نذاشته دو روز بیاد سر کلاس بعد شروع کنه چهار ستون بدن آدم میلرزه با اون قدش !!!

دره : میگم ببریمش بغل دست این آرمینه فکر کنم تا بالای زانوشه

تقریبا همه : ااااااااااااااااااااااااه..........

گودی : بچه ها کلمنی ااااااااااومد

سایه  :کلمنی کیه ؟

کاظی : پروفسور ملکی دیگه ....!

سایه : آهان .......

غزل : برپا ...

کار گروهی فیزیک کلاس ما با یکی از کلاس های اولا با هم کار گروهی داشتیم و همیشه هم این ملکی کلید بود رو کلاس ما بابا برو اون کلاس مگه میرفت منم بدبخت بهم میگفت احمد این دره ی بیچاره هم که همیشه اسمش بد در رفته ملکی تکون میخورد دره از دهنش میریخت البته از عشق زیاده .. اگه اینجا بود میزد تو دهنم و میگفت ..... نگم بهتره ....!!!!

خلاصه این شد طریقه ی آشنایی ما با این شاهکار خلقت یعنی تقریبا عتیقه ی کامل .......

راستی فردا میریم اردو از طرف مدرسه فکر کنم یه چیزی تو مایه های سنگان و اینا بود هیچ کدوم از بچه ها هم نرفتن نمک آبرود ولی امروز به من خیلی حال داد با یکی از دوستام تو ی یکی از پاساژ های تهران 3 ساعت این طورا چرخیدیم تا هم دلتون بخواد چرت و پرت و آتو آشغال خریدیم !!!

یه سه تا فیلم که خودمونم نمیدونستیم چین من و سه تا هم اون خرید و یه عالمه آتو آشغال دیگه !!!

راستی بچه ها اگه فیلم توپ میشناسید اسمشو به من بگید ...........ممنون میشم !!!!

دستم درد گرفت !!

فعلا طوفانی باشید !!!


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 3:50 توسط نیلوفر| |


Design By : Night Skin